تبليغاتX
...مرا دیوانه می خواهی
...بگذار در آغوشت اندکي نباشم
 او

*****************************

او خوب بود

و خوب همیشه و در هر مورد و نسبت به همه

از حسد بری ست

و چون از حسد بری بود،

می خواست که همه چیز تا حد امکان شبیه به او شود.

 

کتاب نیایش از گاندی

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه هشتم مرداد 1390  |
 این جواب مهربان تو به قلب من است...
 

امروز معجزه را به معنای واقعی دیدم

با تمام وجود دست مهربان خدا دستامو گرفت و جوابمو داد

امروز وقتی بعد از یه اتفاق ناراحت بودم شروع کردم به خدا اس ام اس دادن

و واقعا از ته دل خواستم برای قلبم یه اس ام اس بده

خواستم بهم کمک کنه

و درست در یک آن خدا دستهای یاریگرش را به طرفم دراز کرد

اتفاقی که برام افتاد باور کردنی نیست

لحظه ای که انگار فیلم زندگیت به عقب برگردونده می شه

و کارگردان قادر و مهربون فیلم بهت فرصت می ده تا یه بار دیگه توی اون شرایط قرار بگیری

و اشتباه یا بازی بدت را جبران کنی

که رو کنی هر چی تو چنته داری

فیلم دقیقا به عقب برگشت

و من درست ۱۰ دقیقه وقت داشتم تا خودم را برای بازی مجدد آماده کنم

دوباره روی همون صندلی قرار بگیرم

و .............

امروز دستای مهربون خدا به قشنگ ترین شکل کمکم کردند

از اون قشنگی ها که راستی حس کردنشون قابل توصیف نیست

خدایا فقط خودت میدونی چقدر از لطفی که بهم کردی و مثل همیشه دستم گرفتی ممنونم

فقط خودت می دونی چقدر حس خوبیه وقتی خدای من اینقدر بهم نزدیک بود

تجربه عملی این نزدیکی واقعا رویایی بود

گفتنش برام سخته

کلمه هام کم میارن

|+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390  |
 شکرت خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

وقتی هر پرنده به عشق تو پرواز می کنه،

عشقه تو حتی طبیعتو هوس باز می کنه،

وقتی تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو،

چرخ گردون واسه تو گردشو آغاز می کنه،

این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟

این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟!

--------------------------

خدایا شکرت چقدر سبکم سبک تر از حباب

شک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ر ر ر ر ر ر ر

|+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سی ام فروردین 1390  |
 نتوان دیدن آدمها

بعضی وقتا آدم باور داره که واسه ایفای یه نقش ساخته شده

همیشه احساس می کنه توی یه مقطعی از زندگیش توی موقعیتی قرار می گیره و وقتش می رسه تا اون نقش را به بهترین نحو اجرا کنه

خلاصه رسیدن به اون حس قشنگ میش ه یه آرزو

یا شایدم یه هدف

بعد ....

وقتی توی گذران زندگی به لحظه ایفای اون نقش می رسی ناباورانه بر حسب تقدیر

یا نمی دونم شایدم به هر دلیل دیگه ای شرایط ایفای اون نقش را بهت نمی دن!

انگار توی تقسیم نقش ها تنها چیزی که در نظر گرفته نشده توانایی فرده

گاهی وقتا باور اینکه باید همین جوری سر کرد دیوانه کنندس

همش احساس می کنی یه جایی یه روزی دوباره متولد می شی و بهت این اجازه و شرایط داده می شه تا اونی باشی که می خواستی

مثله باغبون عاشقی که هیچ وقت زمینی برای کشت و کار نداشت

یا جوانه ای برای نگه بانی

یا آبی برای آبیاری

گاهی وقتا حس دوست داشتن ها را حتی به گور می بری و تا آخرین لحظه ها درگیر عدم باور این همه دشمنی و زمانی که داره واسه دوستی تموم می شه هستی

گاهی وقتا دلیل نقش خوبی که تواناییش در تو هست اما شرایط و فرصتش بهت داده نشده ، دیگرانی هستند که چشم ندارند تو رو توی اون نقش ببینند

که کور می شن اگه بذارن چنین حسی در تو رشد کنه و تو رو به کمال خودت برسونه

بدی وجود و نزدیکی آدمهای بدخواه و بد فقط توان برای تحمل کردنشون نیست،

توان برای دیدن مرگ خیلی از خوبیهای درونته که می تونست شکوفا بشه و به تو و اونها اوج بده اما سرکوب شده و بیشتر از هر کسی تو رو به انزوا و نارضایتی از خودت و شرایطت کشونده

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390  |
 
 

خدایا شکرت

             بهار

                        اومد

|+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه پنجم فروردین 1390  |
 نرم نرمک می رسد اکنون بهار خوش به حال روزگار
 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک


 آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد


  

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
 


 خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار


 خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
 


 خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز


 خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب



 خوش به حال آفتاب

|+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه پنجم فروردین 1390  |
 باریکتر از مو
 

بین هر دو تضادی فاصله باریکتر از یک موست

بین خوبی و بدی

پاکی و ناپاکی

زشتی و زیبایی

آرامش و بی قراری

سبکی و سنگینی

دو اوج این چنین متفاوت و دور از هم تنها به اندازه یک مو از هم فاصله دارند!

به همین باریکی و سستی

و من تازه می فهمم که چگونه با مویی از این سوی مرز به آن سوی مرز می توان رفت

و تازه می فهمم پل صراط یعنی چه؟!

و چگونه ممکن است پل عبوری به باریکی باریکتر از مو وجود داشته باشد.

و هول انگیز تر اینکه چطور به یک دم می توان سوی مو را رقم زد

چقدر بد است که آدمی دو سو دارد

و با هر بر ملا کردن اندیشه اش یک سویش سنگین تر می شود

و آن سوی تیره و تار

که این روز ها هر چه بیشتر در آدمیان می نگرم سنگین تر از آن است که فکر می کردم.

دلم می خواهد برای همیشه از آن پل باریکتر از مو عبور کنم

و به قسمتی بروم که دیگر وزن و مقیاس معنی ندارد

دیگر از این کیل و سنجش بیزارم

از این جا خوردن ها پس از رو شدن یک جنبه دیگر از پست بودن بشریت

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه نوزدهم دی 1389  |
 خدای باران
تو می دونی وقتی بارون رو گونه های سرخ و سبزدشت می شینه

وقتی عطر و طراوتش می پیچه و دنیا رو مست می کنه

چقدر دل عاشق عاشق تر می شه و چقدر آدم هست که دیوونه تره

تو می دونی بارون وجود هر جنبنده ای را تکون می ده

مثل یک شوک شیرین

مثل یه نشونه غیر قابل انکار

مثل یک راز سر به مهر که اکنون بر ملا می شه و بهترین و شیرین ترین راز عالمه

تو می دونی چقدر دوست دارم توی بارونت خیس بشم و دوباره عاشق و دیوونه

از اون عاشق هایی که هیچی جلودار دیوونگیشون نیست

تو می دونی بارون التیام یه دل بارونیه

و خیلی ها هستند که چشماشونو به آسمون رحمتت دوختند

و یه چتر توی دستشونه تا با بارون رحمتت سیراب شن

تو می دونی باوردارن که مهرت همیشگیه و هیچوقت ازش ناامید نمی شن

برای یک بار دیگه تجربه کردن یه طراوت ناب بعد از بارش بارون آسمونت لحظه شماری میکنم

برای اون نو شدن خاص

برای لرزش شادی توی رگ و پوست روحم

برای اون لحظه خاص پرستش.

تو ای خدای باران

بگو دنیا با بارانت پاک و بیآلایش شود

دلم منتظر فرستادن هدیه تو می ماند

دلم چتر در دست - دعای باران می خواند

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه دوازدهم دی 1389  |
 
 

من میان یک حجم کوچک و لطیف

محصور بودم و تنها چیزی که قلبم را مکدر می کرد

بی مهری های یک دوست بود

بی قانونی در برخورد با مسائل

و یا شاید گاه حقی کوچک که پایمال می گشت.

 

من میان یک هباب کوچک و نازک محصور بودم و

تنها اندیشه ام با همه آنکه فکر می کردم فراخ و گسترده به دنیا می نگرد

از سردی یک نگاه می لرزید

از ریختن یک اشک

و فکر می کردم دنیا فقط تا همین اندازه بد است

 

من میان همان حجم کوچک و دوست داشتنی

زندگی ها می کردم

خنده ها اشک ها

و باور داشتم دنیا آنقدرها هم که می گویند سیاه و کدر نیست

کوچک هست اما بد نه

 

سخت ترین اندیشه ام این بود که آیا اگر فلانی را که به من

تا این حد بد کرده است

نبخشم خدا از من نمی رنجد؟

 

و اکنون تازه می فهمم سیاهی دنیا به چیست

به انسان هاست

به همه کم و کاستی های درون آنهاست.

چقدر راحت می شود افسار رفتار را به دست باد داد

افکار را خراب کرد

به بیراهه کشید

گسست

و اکنون تازه می فهمم کوچکی هباب دنیایم را ضربه کدام فکر ناسالمی متلاشی کرد

و من دور تمام وجودم از آن هباب سفید و شفاف بی بهره شدم

دیگر خاکستری های فراسو کاملا دیده می شود

دیگر دنیا به اندازه تمام انسانها

کوچک و بزرگ

گسترده شده است.

و اکنون تازه می فهمم آدمی چقدر می تواند اوج بگیرد

یا نزول کند

دلم می خواهد برای تمام پستی آدمی هایی که دنیا را به تباهی کشیده اند گریه کنم

برای آن همه سفیدی دور افکارم که دیگر محو شد

برای آن انسان هایی که یاد افکار و رفتارشان ذهن مرا نیز کثیف کرد

تیره کرد

به نابخشودن گرایش داد.

دلم می خواهد از همه آنها رد شوم و به تو برسم

بیندیشم

ولی می دانم تا تو نخواهی دستانشان از گردنم نخواهد افتاد

|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389  |
 الرحمن
 

دلم گرفته

حس غربت داره

غریبی که تو خونه خودش تنهاست

شنیدن سوره الرحمن عبدالباسط بیشتر دلم هوایی می کنه

چقدر غم با خودش داره

وای چقدر به لحظه قرار گرفتن توی قبر نزدیکم

چقدر نزدیکم

دستم به مویی از دنیا بنده

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389  |
 نجوا
 

نجواهایم را می شنوی

غریبه نیستی با لحظه لحظه هایم

ناظر همیشگی دل قصه هایم.

نجوایم خبر از لبخند دارد

لبخند و شوق دیدارت

لبخند و شوق راه دادن اندیشه ات در زندگیم

دارم سختی می بینم و شادتر می شوم از حضورت

دارم خوشبختی می بینم و شادتر می شوم از برکت مهربانیت.

دارم با تو خو می گیرم

دارم تکرار و تکرارت را می نگرم

دارم از تو نور می گیرم.

نجواهایم دارد خالص می شود

تفکرم هم همین طور

تو را نجوا کردن راحت نیست

راحت نیست با هزاران دست دنیایی که به دامن فکرم آویزان وپنجه کشیده اند

راحت نیست با همه تارهای خاکستری ای که به دامن روحم می تنند

با همه فشاری که فکرهای آلوده و بیکار بر تنه درخت زندگیم می کوبند.

اما دارم به شاهد می گیرم لحظه ای را که خود مهمان و شاهد لحظه هایم هستی

لحظه ای که ناخوانده از راه می رسی

و به من می فهمانی که فکر پیروز و غالب ذهنم ، وجود توست

تو مرا بر من و دیگران و دنیایشان غلبه می دهی

و آن دم دیگر دنبال شریک شدن در شادیم با شریک زندگیم می شوم

شادی ای که تو به دلهایمان می بخشی

شادیی که هرکس آن را نمی فهمد

هر کس آن را استشمام نمی کند

دیگر راه فرار از کوردلی دیگران را به من آموخته ای

و هرچه می گذرد بهتر درسم را پس می دهم

چقدر به کتاب بزرگت ایمان دارم

به آیه آیه اش

به اینکه تنها اگر تو با ما باشی ما را کافیست

به اینکه مهربانترین مهربانانی

و اینکه هر مکری را به سوی مکار آن باز می گردانی.

دلم میخواهد از تو همچنان پر شوم

تو دلیل تحمل دنیایی

تو دلیل آرامش و آسایش روح و جسمی

و داری به من می آموزی که خودم دلیل شادی و خوشبختی شوم

چقدر درکت ساده تر شده است

حضورت حس کردنی تر است

چقدر بودنت آرامش بخش است

تا ابد شکر که با مایی

که با منی

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در جمعه نوزدهم آذر 1389  |
 بادکنک های رنگی
 

بادکنک های رنگیم را ببین

ببین که چه جورواجور و از همه رنگند:

صورتی

آبی

سفید

زرد

قرمز

بنفش

لاجوردی

فیروزه ای

سبز

آسمانی

مهتابی

نقره ای

فرشته ای

خورشیدی

ابری

بارانی

سفید برفی

بی رنگ و شفاف

از همه رنگی

نارنجی

قهوه ای

سرخ

...

همه را کنار هم می گذارم

با یک روبان صورتی و نقره ای می بندمشان

دسته ای از هباب های رنگارنگ و شاد

و چشم در چشم تو

مست می شوم

به سوی تو رهایشان می کنم

بالا می آیند

اوج می گیرند

با شتاب به سوی نور

هر چه به تو نزدیک تر می شوند

خالص ترند

خوشرنگ تر

پرشورتر

و زیباتر

تا به دستت برسند خیره به آسمانم

چشم در چشم تو

چقدر مهربان نگاهشان می کنی

چقدر چشمانت وسعت دارد

چقدر عاشق تر می شوم

جا نمی گیرم در این زمین

غرق می شوم

احساس حرکت می کنم

آسمان ها از زمین فاصله می گیرم

مثل بادبادکی صورتی رنگ

و هنوز چشم از چشمت بر نمی دارم

روبان بادکنک ها را با دستت می گشایی

آسمان پر از بادکنک می شود

پر از رنگ های شاد

پر از شادمانی

هر فرشته ای یک بادکنک در دست می گیرد

همه جا بادکنک می روید

و من آنقدر اوج می گیرم که زیر پا و بالای سرم پر از رنگ و نور و حرکت و زمزمه های ناب و لطیف است

همه چیز تو را زمزمه می کند

سبحان الله

غوغا می شود در آسمان و زمین

همه سر به بالا سپرده اند

دل به یالا می سپارند

و تو هنوز با چشمان مهربانت به زمین و آسمان لبخند می زنی

|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه هفدهم آذر 1389  |
 شور تویی
 

همه چیز تویی

بهانه تویی

نشانه تویی

نور تویی

شور تویی

عاشق تو و معشوق تویی

مهر تویی

لطف تویی

عظمتت دیوانه کننده است

به آن که می اندیشم اندیشه را رها می کنم

به دست تو می سپارم

عشق تویی

عشق تویی

رحمن و رحیم تویی

لبخندت را می خواهم

همین بی حد و مرزی را

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه هفدهم آذر 1389  |
 
مریم از آسودگی برایم بگو

آسودگی تر از هباب

آسودگی تر از تابش نور

آسودگی تر از وزش نسیم.

مریم از آرامش برایم شعر بگو

آسایشی که تنهابا حس او گل می دهد.

آسایشی که بدون تقلا بدست آید

که آنقدر زلال باشم که فقط اراده کنم تا کنارم بنشیند ودر برم گیرد

مریم از آن لحظه ها بگو که نشانه را ندیده روانه می شدیم

که نشانه به ما بسته بود نه ما به نشانه

و تلنگری ما را به سیاهی روح های بسته به کمر دنیا بر نمی گرداند

که غرق بودیم

مریم برایم بگو رمز بیداری شب چه بود

که تا بر ذهن می راندیمش خواب شب حرام می شد

و صبح از ضعف بدن هر چه به دستمان می رسید می خوردیم وباکمان نبود

مریم بگو.

بگو یادم رفته است کجا فشار خستگی روحم از اینهمه حساس بودن را زمین می گذاشتم

کجا همه پریشونی ها را به باد می دادم و پریشون خودش می شدم

مریم خسته ام

خسته از هیچ کس

خسته از خودم

فقط خودم

و بر عکس همیشه تنها نیستم

تنها نیستم اما کافی نیست

پریشانی ها هم با من است

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی ام آبان 1389  |
 به خدا خسته ام

حالم از این دنیا بهم می خوره

از اینکه عکس العملهای آدم های اطرافم برام مهمه،

چطور بودن و نبودنشون برام مهمه

شاد وناراحت بودنشون برام مهمه

واینکه اینقدر همه چیز را توی ذهنم تحلیل می کنم....

حالم بهم می خوره وقتی ازشون توضیح میخوام واسه تغییر رفتارهاشون

باهاشون سرهمه چیز درد و دل می کنم

و پا به پاشون شریک غصه هاشون می شم

حالم بهم می خوره وقتی براشون هستم و برام نیستند

حالم بهم می خوره وقتی هر روز صبح که از خواب پا میشم تصمیم می گیرم دیگه دلسوز و حساس و بی غلو غش نباشم و شب که می خواهم بخوابم یه کوله بار جدید رو دوشمه که پراز دلسوزی ها و حساسیت هایمربوط به روابط اون روزمه

خستم از بس از خدا خواستم حساسیت ها و زودرنجی ها و حس دیگر خواهی و دلسوزی هام واسه بقیه را ازم بگیره و نشد که نشد

خستم از بس خواستم همه مشکلات و حل کنم و نشد که از یکی شون رد شم و بذارم به دوش یکی دیگه تا حلش کنه

خستم از بس که برای اشکال رفتار یکی چقدر براش حرص خوردم و یکی نیومد که بتونه حساس بودن خودم را حل کنه

خستم از این التماس بی پایانم از خدا برای تغییری که خودم توانش ندارم و فقط هر روز بیشتر زیر بارش له می شم و جوابی که رد التماسه

انگار خدا وجودمو با همین سرشته و مجبورم که بپذیرمش

حق انتخابی واسش ندارم و از طرفی بدن و روحم  در برابرش کم آورده

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی ام آبان 1389  |
 ...

مرا همین گونه که هستم می پذیری؟

با بهترین خودم هزاران فرسنگ فاصله داشته باشم چطور؟

می پذیری بیایم و لبخندت را ببینم؟

می پذیری بیایم و از من دلگیر نباشی؟

مرا همین گونه که هستم می پذیری؟

ببین که هر چه می گذرد از بهترین خودم فاصله می گیرم

از تو دور می شوم هرچند هرگز این را نمی خواهم

آخر چه اصراریست ادامه دهم وقتی به عقب بر می گردم؟

وقتی از نور فاصله می گیرم؟

وقتی توان مقابله با این احساس تنبل و کسل و رخوت انگیز را ندارم

و هر لحظه تسلیم فکرهای از پا انداز دنیا و آدمهایش می شوم

دیشب از تو خواستم که احساسی را که بر دلم می نشیند و بلند نمی شود،

که گرد اندوه و رخوت بر دلم می افکند و بر روح پروازگرایم سایه می افکند،

که آن حوادث تلخ را در یادم گرده افشانی می کند،

که مرا از من دور می کند و به خستگی نزدیک

را از من بگیری

بکشیشان در من

نابودشان کنی.

دیشب التماست کردم که تو یاریم کنی اگر کشتن و فراموش کردن آن ها بر دوش خودم است.

از یاد رفتنشان بدون کمک تو مگر ممکن است؟؟؟؟؟؟

خدایی ممکن است؟؟؟؟؟

اما امروز هنوز در دلم غوغایشان برپاست

و آن غوغا مرا از تو دور می کند

و به شیطان نزدیک.

مرا همین گونه که هستم نپذیر

اما کمکم کن آن شوم که می خواهی و آرزویش را دارم

کمکم کن

|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389  |
 غفلت

احساس عجیبی دارم

اولین باره که اینقدر از نزدیکی خدا میترسم

چقدر خدا نزدیکه

چقدر وظیفه من در قبال این نزدیکی بزرگه

بدنم داره از ترس قالب تهی می کنه

ترس از فکر اشتباه

نگاه اشتباه

تفسیر اشتباه

انتظار اشتباه

و خدا که چقدر دقیق پچ پچ فکر هر بنده ای را می شنوه و براش همونو هجی می کنه

چقدر چشمام و بستم و نگاهم کوتاهه

چقدر قلبم سنگین شده و منجلابی که توش غوطه ورم دست و پا گیره

به آنی به یک برداشت اشتباه می بازم و سرم مثل کبک در برف، یخ زده است

به آنی آن سو تر از خط انسانیت و نیک زیستنم

و شیطان چقدر آگاه از هر دم غفلت آدمیست . . .

---

خدایا کمک کن هیچوقت حس این لحظه ام فراموشم نشه (مهدیه)

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نوزدهم مهر 1389  |
 "صدای تنهایی- منم ، هنگام پرواز"

باز من دیوانه ام مستم

دلم میخواد باهات یکی بشم، با حست، با حس وجودت که مثله یه نسیم از راه می رسه و از خود بیخودم می کنه

با حضورت، که قلبم به تپش وا می داره

دلم عاشق لحظه ایه که دیوانه و دیوانه ترم می کنی

دیوانه ای که فقط دوست داره از تو بنویسه

و عاشق لحظه ایه که حرف کم میاره، زبونش بند میاد، دیوانه تر می شه

و باز تلاش می کنه تابیشتر و بیشتر بنویسه

و بیشتر کم بیاره

هستی! اینه که قشنگه

کنارمی ! اینه که دیوانه کنندس

کنار تمام بزرگیت ، اینکه اندازه فکر من پایین میای و وجودم پر می کنی قشنگه

اینکه سرشارم می کنی قشنگه

یه عالم و داری می چرخونی، یه کهکشون و هدایت می کنی، حساب هر کاری و داری،،،، امابرای دل من کم نمی ذاری و کنارمی، اینه که قشنگه

چقدر بودنت قشنگه

حس دیوونگی منم قشنگه

چقدر خلوتمون قشنگه

لبخند تو هم خیلی قشنگه

من عاشق این همه بزرگیتم

چقدر عاشقتم... چقدر زیاد و چقدر این زیاد دنیا، کمه

چقدر دیوانگیم زیاده و هنوز کمه

هنوز کم

مثه تشنه می مونم

تشنه ای که دریا را می نوشه و هرچی می خوره لبریز نمی شه

من از دریای جنونت پرم و هنوز خالیم

عاشق این تضادم

عاشق این احساس پر و خالی

عاشق این زیباترین احساس

"صدای تنهایی- منم ، هنگام پرواز"

....
|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389  |
 هوس ...

درست لحظه ای که آماده در خود گم شدن و از تو پیدا شدنم

ترانه ای آغاز می شود

سر بر می گردانم و داستان تو را می جویم که پشت هجومی از نور قایم شده ای

و من آنقدر سرگرم بازی قایم موشک می شوم که فراموش می کنم جستنت هدف بود نه سرگرمی

درست لحظه ای که بار سفر می بندم شراره ای از همه چیز و هیچ چیز می ربایدم

گیجم می کند

به خود وا می داردم

واندیشه ات مظلومترین فکر ذهن من می شود

همان که همیشه در انتظار است تا من از سر به هوا بودن دست بردارم و مصمم شوم.

این بار نه مثل هر بار و همیشه!

خسته نشده ای از بس می گویم و عمل نمی کنم؟

بار رفتن می بندم و هنوز دلم در بخچه ام جا نمی گیرد و به جایی دست آویز کرده است؟

می آیم و فقط گوشه ای از اتم احساسم با من است؟

چه بی هوا قصد می کنم و بی هواتر اسیر دنیا می شوم!

خسته نشده ای از این همه بهانه گیری هایم که فقط خود بانی آنم؟

از این همه گلایه هایم ؟

از این همه تیره بینی ها

رد کردن نشانه ها

بر دیدنت چشم بستن ها

بر احساس کردنت کور دلی ها؟؟؟

مرا از خود برهان

کلید نجاتم رهاییم از خود است

من، با من ، هرگز به تو نخواهیم بازگشت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه سی ام مرداد 1389
 
 

دلم سکوت می خواهد

سری که به کار خودش گرم است

تجسس دیوانه ام می کند

دلم می خواهد پاهایم را کنار بالین پرمهرت دراز کنم و از تو بشنوم

از تو نو شوم

دلم نمی خواهد آنقدر پرسیده شوم که نتوانم از آنچه دوست دارم سخن بگویم

دلم نمی خواهد بخاطر این همه آشوبی که او در دل دارد من پر از هول و ناآرامی شوم

دلم می خواهد سکوت را گاه بشنوم

نه آنچه به شنیدنش آرامش از من می رود

نه آنچه از بدی زمانه شکایت دارد و یادش می رود که بگوید خدا هنوز به آدمیان امید وار است

و یادش می رود به جای پرسیدن به چشمانم لبخند بزند

که بگذارد خودم آزاد باشم

دلم خسته است

می خواهد خودش باشد

|+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه هشتم خرداد 1389
 رقصان
 

پروانه و آب و گنجشک و حباب را هر جا ببینم که رقصان در عبورند

بی هیچ تردیدی از نشانه ای که برایم فرستاده ای تا درکش کنم

و با من از نور سخن بگوید سرشار می شوم...

 

...

تو نهایت نوری

اوج اوج خواسته های من

|+| نوشته شده توسط زهرا در شنبه هشتم خرداد 1389
 یا لطیف
 

خدایا چه سر انگشت های ظریفی داری. ..............

فرم دادن گلبرگی که دیدم !!!!!!!!!!!!!!!

وااااااای خیلی ظرافت می خواست

|+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389  |
 این مثلا بزرگی!

آدم بزرگ ها با همه ادعای بزرگی شان کمتر از تو نشانه دارند

تو که می دانی دوری فراموشی می آورد .

حتی بهترین عطرها ماندگاریشان همیشگی نیست

چه ساده وار به چهره هاشان خیره می شدم و دنبال برق نگاه تو،

عطر تو و حضور بزرگ تو بودم

آنها ادعا می کنند که بزرگند

می فهمند

تحلیل می کنند

صاحب عقل و شعورند

و هرچه بیشتر با آنان دمخور می شوم کمتر باور می کنم

از این سن و سال هایی که سیو چهل را بر دوش می کشد تنزل !  می کنم

به بیست

به ده

به هفت

به یک

به هیچ.

تو خوب می دانی تو در سکوت و بی ادعایی و لطافت و پاکی بیشتر هویدایی

در آن دستی که از هراس دنیا مشت شده و به سختی می توانم از هم بازش کنم

اما همان دست تا به نرمی انگشتت را در آن می فشاری ، به  گرمی آن را احاطه می کند

من هرچه دنبال فکر پاک، روح سبک ، قلب مهربان و حسادتی که نباشد، قهر و کینه ای که ریشه ندواند،

سکوتی که هر آن با حرف های چرند و پرند شکسته نشود، چشمی که هزار تو و مرموز نباشد می گردم ، کمتر می یابمش

آدم بزرگ ها فقط از لحظه ای که تو آنها را از آغوشت بر زمین گذاشتی فاصله می گیرند... و فقط همین تنها معنای بزرگ شدنشان است

آنها حرص می ورزند

می اندوزند و می اندوزند

می خورند و می پاشند

هول و هیجان دارند و خودشان هم نمی دانند چرا

آه می کشند و همیشه در فکر فرو رفته اند

محاسبه می کنند

نفرت و حسد می کارند

ولی باز آدم بزرگند.

دلم می خواهد دوباره نوزاد شوم

دلم از هرچه آدم بزرگ پر ادعاست بیزار است

خودت کاری کن که من هیچوقت بزرگ نشوم

بگو مسیر بازگشت به کودکی کجاست؟

از این همه بزرگی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  حالم بهم می خورد

|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388
 حباب
/* /*]]>*/ حس خواستنی توی دلمه که با خروارها آرامش دنیا قابل عوض شدن نیست خدا مثل یه دست دهنده که تنها دستهاشو پر می کنه و به بنده هاش همه اون حجم عظیم نعمتها رو می بخشه ، لحظه به لحظه دستامو پرمیکنه حتی یه آن دست از بخشیدن برنمیداره احساس میکنم بیش از هر صفتی بخشنده و مهربانه بیش از تمام بی نهایتی صفتهاش به نام خداوند بخشنده مهربان الرحمن الرحمن همیشه شنیدن اسم سوره الرحمن تنم می لرزونه مثه تکرار یه اسم پر هیبت کنار ترس یه بنده حقیر می مونه، مثه تموم آرامش و عظمتی که به لطف حضورش تو دل بنده جا می گیره و زیر پوستش جا به جا می شه حس خواستنی توی دلمه که دوست دارم باهاش تموم خونه مو آب و جارو کنم هر چی خاک خورده تمیز هم نه، بلکه باهاش بشورم و نو کنم حس خواستنی که با وجود همه دلزدگی هام از دنیا و آدمهاش، منو غرق وزش نور می کنه و از چند و چون دنیا دور پرم از خالی خالی و بی وزن همیشه عاشق حس حباب گونه ای هستم که وقتی از تو سرشارم سر به بالین دلم می ذاره تا ابد شکر  
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه هفتم دی 1388
 
وااااااااااااااااااااااااااااااااای

از آسمون و ستاره ها می خوام نفرینت کنند

بس که پستی

بس که فاصله داری از آسمون

بس که چشمات به روی دنیا بستی و تا نوک بینیتو ببشتر نمی بینی

بس که چشم نداری پا گرفتن بقیه را ببینی

بس که از تحمل کردنت حتی اندازه نوک سوزن سنگین می شم و بار رو دوشم می شینه

بس که خسته ام ازت......................


|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام آذر 1388
 
خدایا ازش بدم میاد

روحم سنگین میکنه

هی میخوام ازش بگذرم و به تو بسپرمش اما از تو چه پنهون

اونقدر که تو بخشنده و مهربونی می ترسم تو هم ازش بگذری

خدایا ازش بدم میاد .......................................

تو رو به علی قسم ازش نگذر

اونطور که خودت صلاح می دونی کارهاشو به خودش برگردون

دارم خفه می شم

|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام آذر 1388
 نفرین
من دستانم باز بود، به وسعت مهربانی و عشق

من عشق می ورزیدم و می دانستم تو عاشق دوست داشتنی

چگونه تصویر زیبا و رویایی خیالم تیره شد؟

خوب که فکر می کنم دور و برم پراز درخت بود،

سر سبز و با نشاط

و من آنقدر در این همه سبزی و شعاع های نور گم شده بودم که فراموشم شد

سایه ها در کمینند، نور می چرخد و سایه می آید

چقدر لحظه پر پرشدن یک گل غم انگیزاست

تا بحال دیده ای که گل بر شاخه نشسته باشد و مقابل چشمانت گلبرگهایش را نثار باد کند؟

چقدر لحظه شکستن یک طاق مقدس سخت است

طاقی که تو او را مقدس می نامی و من از این شکستنش در مقابل خودم کم می آورم

وقتی تو می گویی مقدس است سراپاتسلیم می شوم غافل از اینکه تو باز با ذهن پاک و لطیفت به او می نگری

هان! نگاه کن

این همان فرستاده توست

همو که فرستادی و آنقدر به او بهادادی تا خود آفریننده باشد

حیف بود همه اعتمادی که به او هدیه کردی و از پسش بر نیامد

نگو کسی شایسته نفرین نیست؟

چگونه او که می کوبد ودر هم می ریزد و تمام ذوق و احساس پاک بنده ات را نادیده می گیرد، نام "بنده" به اومی دهی

نمی دانم چرا سزاوار این شکستن بودم؟!!!

نمی دانم چرا نمی توانم باورکنم دنیا اینقدر کینه دارد و تیره است

سنگینم

آنقدر که اگر خشم نمی کنی می خواهم دنیا را رها کنم و به پیش تو آیم

کنار تو هیچ درختی نیست که به سایه تن دهد

که مرداب گونه هر گلی را به دامان گل آلود خود بکشد

و وادار کند او را که کثافت را تنفس کند


کنار تو فقط نور است

----------------------------

نگو که از توانم خارج است بخشیدنش


|+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388
 
از هیچ می نویسم

از آنچه نبودم و بودم

از اکنون که همانم

همان هیچ

روحم را به من بیفزای

همان دم مقدست را

دوباره نو کن مرا

به هیچ راضی نمی شوم.

کمک کن هر چه سیاهیست پاک کنم

و به جایش ابر و باران و ستاره و نور بگذارم

کمک کن بهتر از بهترینی باشم که در من مرد

روح آسمانی میخواهم

|+| نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه هفدهم آبان 1388
 سیراب
 

دوباره این منم که دیوانگی می کنم

مثل تشنه ای در جستجوی آب...

و اکنون سیراب. و اکنون سیراب.

...

|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 لبخندت
...

تنها تو می دانی که اکنون کجا هستم

جلوی حجم طلایی گنبد گونه اش

کنار جمعیت انبوهی که در رفت و آمدند و گویی مرا نمی بینند

خنکی عمیقی بر پوستم احساس می کنم و ژاهایم از لمس سنگهای صیقل خورده حرم شادمان است

دلم می تپد و اشکهایم در راه است

و یک حباب کوچک زیر ژوستم جا خوش کرده است و رفته رفته با نسیم فضا در آن دمیده می شود

زیر سلول هایم جا باز می کند و مر از زمین می کند

و وای که در قلبم چه غوغایی بر پاست

مرا از کجا به کجا آورده ای! و ناباوری از آن  هم اکنون مجنونم می کند

...

سراپا شوقم وقتی در برابر ضریحت زانو زده ام و لبخندت همراهیم می کند

آری به وضوح لبخندت را حس می کنم

لحظه ای که بی آنکه لیاقتش را داشته باشم به من هدیه کرده ای

چه شیرین است طعم لبخندت

فراوان می شوم

 

|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 
 
بالا