نجواهایم را می شنوی
غریبه نیستی با لحظه لحظه هایم
ناظر همیشگی دل قصه هایم.
نجوایم خبر از لبخند دارد
لبخند و شوق دیدارت
لبخند و شوق راه دادن اندیشه ات در زندگیم
دارم سختی می بینم و شادتر می شوم از حضورت
دارم خوشبختی می بینم و شادتر می شوم از برکت مهربانیت.
دارم با تو خو می گیرم
دارم تکرار و تکرارت را می نگرم
دارم از تو نور می گیرم.
نجواهایم دارد خالص می شود
تفکرم هم همین طور
تو را نجوا کردن راحت نیست
راحت نیست با هزاران دست دنیایی که به دامن فکرم آویزان وپنجه کشیده اند
راحت نیست با همه تارهای خاکستری ای که به دامن روحم می تنند
با همه فشاری که فکرهای آلوده و بیکار بر تنه درخت زندگیم می کوبند.
اما دارم به شاهد می گیرم لحظه ای را که خود مهمان و شاهد لحظه هایم هستی
لحظه ای که ناخوانده از راه می رسی
و به من می فهمانی که فکر پیروز و غالب ذهنم ، وجود توست
تو مرا بر من و دیگران و دنیایشان غلبه می دهی
و آن دم دیگر دنبال شریک شدن در شادیم با شریک زندگیم می شوم
شادی ای که تو به دلهایمان می بخشی
شادیی که هرکس آن را نمی فهمد
هر کس آن را استشمام نمی کند
دیگر راه فرار از کوردلی دیگران را به من آموخته ای
و هرچه می گذرد بهتر درسم را پس می دهم
چقدر به کتاب بزرگت ایمان دارم
به آیه آیه اش
به اینکه تنها اگر تو با ما باشی ما را کافیست
به اینکه مهربانترین مهربانانی
و اینکه هر مکری را به سوی مکار آن باز می گردانی.
دلم میخواهد از تو همچنان پر شوم
تو دلیل تحمل دنیایی
تو دلیل آرامش و آسایش روح و جسمی
و داری به من می آموزی که خودم دلیل شادی و خوشبختی شوم
چقدر درکت ساده تر شده است
حضورت حس کردنی تر است
چقدر بودنت آرامش بخش است
تا ابد شکر که با مایی
که با منی
|
+| نوشته شده توسط
زهرا در جمعه نوزدهم آذر 1389
|